|کلبه کوچولوها![]() ![]() |
" دانايي و بصيرت را با تمام وجود بطلبيد تا بيابيد "

سیزدهم آبان ماه ، روز دانش آموز مبارک باد
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

عشق یعنی اشک توبه در قنوت،
خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق یعنی چشم ها هم در رکوع،
شرمگین از نام ستار العیوب
عشق یعنی سر سجود و دل سجود،
ذکر یارب یارب از عمق وجود

ولادت با سعادت هشتمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت ، امام مهرباني ها ، امام رضا عليه السلام بر همگان مبارك باد

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...
همان طور که از کوه بالا می رفت، پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید...
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش را به یاد آورد. فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است...
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند...
- خدایا کمکم کن
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
- چه می خواهی؟
- ای خدا ، نجاتم بده...
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم..
ـ اگر باور داری ، طنابی که به دور کمرت بسته است را پاره کن..
مرد با خود فکر کرد اگر آن را رها کند ، سقوط می کند و مرگ در انتظار او خواهد بود.. پس آن را پاره نکرد...
صبح روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را یافتند که با دست هایش محکم طناب را گرفته بود. در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت...
